راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

دکتر رفتن رامیلا

1390/11/3 19:55
نویسنده : مامان ساناز
599 بازدید
اشتراک گذاری

 

روز شنبه بعد ١/٥ ماه ( یکماه و نیم ) آخر رامیلا رو تونستیم ببریم دکتر که صورتش رو دکتر ببینه و نظرش رو بده از اونجایی که آقای دکتر تشریف برده بودن خارج از کشور , ما روز شنبه بعد از اینکه از سر کار برگشتیم با مطب دکتر تماس گرفتیم و بهمون نوبت ساعت 8:30 شب رو داد ما هم تا کارهامونو انجام دادیم و بعدش راه افتادیم رفتیم مطب نشستیم تا نوبتمون بشه که تقریباً یه 2 ساعتی شد و جاتون خالی رامیلا خانم هم حسابی مطب رو گذاشت روی سرش حسابی همه رو مشغول کردو همه مراجعه کنندگان هم سرگرم شدن حسابی به کارها و حرف زدن رامیلا خندیدن تازه این وسط با یکی و دو تا از مراجعه کنندگان دوست شد و با هم یکمی بازی کردن . خلاصه نوبت ما شد و رفتیم سراغ دکتر رامیلا هم تا رفتیم داخل به آقای دکتر گفت سلام خوبی, دکتر هم بیهوش شد از خنده گفت سلام عزیزم مرسی شما خوبین بعد هم گفت به به چه دختر نازی, بعد هم که من کمی توضیح دادم که جریان چی بوده و نظر دکتر در 1/5 پیش چی بوده بلافاصله دکتر یادش اومدو گفت الان الحمدا... خیلی خوب شده و من توقع نداشتم که به این خوبی پیش بره , من هم یک سری سوالات از دکتر پرسیدمو دکتر هم جواب منو دادو یک پماد جدید براش نوشتو دستورات جدیدی داد و قرار شد بعد 20 روز باز هم ببریمش پیش دکتر البته این هم گفت که تا کاملاً برطرف بشه حدود 5 تا 6 ماهی طول میکشه, بعد از اون هم ما از دکتر تشکر کردیمو راه افتادیم که بریم بعد رامیلا برگشت به دکتر گفت مرسی و بای بای بعد هم که دکتر باز هم بیهوش شد از خنده تشکر کرد و رامیلا برگشت بهش گفت شاکریم, بعد هم برگشتیم رفتیم داروهای رامیلا رو گرفتیم و برگشتیم به سمت خونه .

پسندها (1)

نظرات (9)

مامانی درسا
4 بهمن 90 1:39
سلام رامیلای خاله . خیلی خوشحال شدم که بهتری و روند پیشرفتت خوب بوده . خیلی خیلی هم بامزه و خوردنی شدی عزیز خاله .

Merci khale jan lotf kardid .

بابای مهرسا
4 بهمن 90 6:25
سلام
رامیلا جون خیلی خیلی با ادب و دوست داشتنیه
امیدوارم زود زود خوب بشه

Motshakeram amo jan .
مهدی ملقب به قدیمی
4 بهمن 90 11:54
آغوشتو به غير من به روي هيشکي وا نکن منو از اين دلخوشيا ، آرامشم ! جدا نکن من براي با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودنه کنارت تو بگو، به هر کجا پر مي کشم منو توي آغوشت بگير آغوش تو مقدسه بوسيدنت براي من تولد يک نفسه چشماي مهربون تو منو به آتيش مي کشه نوازش دستاي تو عادته ترکم نمي شه فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار به پاي عشق من بمون ، هيچ کسو جاي من نيار مهر لباتو روي تن و روي لب کسي نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من ================ سلام رفيق . نميخوام زياد مزاحمت بشم . فقط اينکه کوچيکت آپه و اگه با منت قدم روي چشماي قديمي ترين مهدي دنيا بزاري خوشحال ميشم . ياحق .
مامان یسنا
4 بهمن 90 23:59
خدا رو شکر که به این زودی صورت دخمل طلا خوب شد
وای که این شیرین زبونیای بچه ها خستگی رو ار تن آدم بیرون میکنه


واقعاً راست ميگيد مرسي كه به ما سر زديد .
مامان پریسا
5 بهمن 90 13:12
خدا کنه تو هر وبلاگی که میریم فقط خبر خوب بخونیم.


انشاءا...
مامان یسنا
5 بهمن 90 18:19
غزیزم من همیشه بهتون سر میزنم شما رو قبلا لینک کردم گلم
رضوان مامان رادين
5 بهمن 90 20:58
سلام خدارا شكر كه همه چيز خوب پيش رفته. به وبلاگ پسر من هم سر بزنين
زهره مامان نیایش
5 بهمن 90 23:22
خدا رو شکر که خوب شدی عزیزم دیگه خیلی مواظب خودت باش
✿الهام مامان رامیلا ✿
6 بهمن 90 12:24
خدا رو شکر که بهتر شده ساناز خانم با ما قهری دیگه پیش ما نمی یایی

مرسی که به ما سر زدید و نه اختیار دارید عزیزم شما بزرگیتون ببخشید .